ترس ( وهم ) برادر مرگ است

بین یک مار و یک زنبور مکالمه ای صورت گرفت ، رنبور ادعا کرد زهر من کشنده تر از زهر تو است ولی چون هیکلم کوچکتر است آدمها باورشان نمی آید که که زهر من می میراند و چون مردن را به خودشان القاء نمی کنند ، زهر من تأثیر واقعی اش را نمی کند و این ترس مردم از هیکل توست که مردم را می کشد و نه زهر تو. بالاخره بنا شد برای اثبات ادعای زنبور برنامه ای ترتیب دهند. قرار براین شد هر دو بروند در کلون - قفل قدیمی - در باغی کمین کنند تا وقتی که  باغبان آمد و انگشت خود را داخل کلون کرد که در را باز کند ، روز اول مار انگشت باغبان را نیش بزند و زنبور بیرون بپرد و روز دوم کار را بر عکس کنند، همین کار را کردند. در روز اول ، باغبان یک مرتبه احساس کرد چیزی دستش را گزید ، دستش را بیرون آورد و دید زنبوری پر زد و رفت ، یک کمی مقاوت کرده و دستش را مکید و رفت دنبال کارش ، پیش خود گفت زنبور بود و چیزی نبود. روز بعد ، زنبور نیش زد و مار خودش را از سوراخ نشان داد ، باغبان فریاد زد وای ! مار دستم را گزید ، و بیهوش شد.

زوجی با لباس محقر

زنی با لباس، رنگ باخته از نوع  پنبه یا کتان به همراه همسرش که یک دست کت و شلوار نخ نما به تن داشت از  قطاری در بوستون پیاده شدند. آنها بدون وقت قبلی به سمت دفتر رئیس دانشگاه هاروارد براه افتادند. منشی به سادگی می توانست حدس بزندکه چنین افرادی با ظاهر روستایی نباید کار مهمی در هاروارد داشته باشند.و یا حتی کمبریج جای مناسبی برای آنها باشد.
مرد به آرامی گفت : "ما می خواهیم آقای رئیس را ببینیم"
منشی  جواب داد : "او امروز وقت ندارد".
زن پاسخ  داد: "ما صبرمی کنیم".
چند ساعتی گذشت، منشی آنها را نادیده گرفته بود ، با این امید که بالاخره مایوس شوند و برود. اما این منشی بود که نا امید شده و تصمیم گرفت موضوع را با رئیس در میان بگذارد، هرچند این کار برای او بسیار سخت بود و مطمئن بود که پشیمان خواهد شد.
منشی خطاب به رئیس گفت : "شاید اگر آنها فقط شما را برای چند دقیقه ببیند ، اینجا را ترک کنند،" . رئیس با عصابانیت آهی کشید و سر تکان داد. آدمی با چنین کار و موقعیت مهمی واضح است که وقتی برای صرف کردن با  آنها را نداشت باشد، اما مایل نبود این مرد و زن با آن لباسهای محقر  باز هم در دفتر او منتظر بمانند.
رئیس با چهره ای مغرور به سمت زن و شوهر حرکت کرد. زن به او گفت، "ما پسری داشتیم  که در دانشگاه هاروارد به مدت یک سال حضور داشت. او عاشق دانشگاه هاروارد و بسیار خوشحال بود. اما حدود یک سال پیش، به طور تصادفی کشته شد و حالا من و شوهرم مایلیم بنای یادبودی به یاد او برپا کنیم "
رئیس از شنیدن این حرف او شوکه شد. "خانم" او گفت: "ما نمی توانیم برای هر کسی که در هاروارد بوده و حالا درگذشته یک بنای یادبود برپا کنیم چون در آن صورت این مکان شبیه قبرستان میشود."
"اوه، نه،" خانم به سرعت توضیح داد. "ما نمی خواهیم مجسمه برپا کنیم. ما فکر کردیم که مایلیم که یک ساختمان برای دانشگاه هاروارد بسازیم."
چشمان رئیس از حدقه بیرون زد. او به ظاهر ژندۀ آن دو نفر نگاهی انداخت و ، سپس فریاد زد: «یک ساختمان! آیا شما هیچ گونه ایده ای از هزینه های ساختن یک ساختمان دارید. ما بیش از هفت و نیم میلیون دلار بابت ساختمانهای دانشگاه هاروارد هزینه کرده ایم."
زن، برای یک لحظه سکوت کرده بود. رئیس خوشحال شد. او حالا می توانست از شر آنها خلاص شود.  زن رو به شوهرش کرد و به آرامی گفت: تمام هزینه های ساختن یک دانشگاه همین قدر است؟ چرا ما خودمان آن را نسازیم؟ "
همسرش به علامت رضایت سری تکان داد.
چهرۀ  رئیس پژمرده و گیج و سردرگم بود.
آقا و خانم لیلاند استنفورد بلند شدند و به پالو آلتو، کالیفرنیا، رفتند. جایی که آنها دانشگاهی به نام خودشان در آنجا بر پا کردند به عنوان یادبودی برای پسری که  هاروارد دیگر به او اهمیت نمیداد.